ایدئولوژی آلمانی در سال 1845 توسط مارکس و انگلس نوشته شده است. هدف از تدوین چنین متنی را می توان تقابل دیدگاه های ماتریالیستی و ایده آلیستی دانست و در لفاف آن بیان اصول ابتدایی ماتریالیسم تاریخی.
مارکس ابتدا از رهایی واقعی انسان سخن می گوید که تنها در جهانی واقعی با وسایل واقعی امکان پذیر است. رهایی، امری تاریخی است و بر اثر شرایط تاریخی، مثل پیشرفت کشاورزی یا صنعت، فراهم می شود.
تفاوت دیدگاه یک ماتریالیست کارورز (کمونیست) و ماتریالیستی همچون فوئرباخ در این است که فرد کمونیست واقعیت های موجود را می بیند و در پی تغییر دادن آنهاست اما پنداشت فوئرباخ از جهان محسوس (واقعی و عینی) محدود است در تأمل در آن و احساس عاطفی محض به آن. جهان محسوس چیزی نیست که از ازل تا ابد به یک شکل باقی بماند، بلکه این جهان نتیجه ی فعالیت نسل های گذشته است که صنعتش توسعه یافته و نظام اجتماعی خود را بر حسب شرایط تغییر داده است.جهان محسوس، فرآورده ای تاریخی است. مزیت فوئرباخ به ماتریالیست های ناب این است که انسان را نیز “موضوع حواس” می داند اما نه انسانی فعال و واقعاً موجود، بلکه انسانی “انتزاعی”.
مارکس، برای هستی انسانی و کل تاریخ، “پیشگزاره” ای بیان می کند: “انسان ها باید به نحوی گذران زندگی کنند که قادر باشند تاریخ بسازند”. اولین نیاز های انسان، خوراک، پوشاک، مسکن و غیره است. بنابراین نخستین کنش تاریخی، تولید وسایل ارضای این نیاز ها است. از این رو تاریخ، بنیادی زمینی دارد که آلمانی ها هرگز به چنین درکی نرسیده اند. این عمل ارضا کردن به نیاز های تازه ای می انجامد که این نیز یک کنش تاریخی است. انسان ها که مشغول تولید وسایل زیست شان هستند، به تکثیر نوع خود نیز مشغول اند؛ یعنی تشکیل خانواده. این، سه جنبه ی فعالیت اجتماعی است که از آغاز تاریخ به طور همزمان وجود داشته است.
مارکس به چهار جنبه ی روابط تاریخی انسان نیز اشاره می کند و با بررسی آنها در می یابد که انسان از “آگاهی” برخوردار است. این آگاهی ناب نیست و به شکل زبان متجلی می شود.هر زبان به قدمت آگاهی است؛ آگاهی عملی و واقعی. تفاوت انسان با حیوان در این است که حیوان هیچ گاه با چیزی “ارتباط” برقرار نمی کند. بنابراین آگاهی فرآورده ای اجتماعی است.
تقسیم کار، متضمن دو چیز است: تناقض سه عامل نیروهای مولد، وضعیت جامعه و آگاهی، و نیز توزیع نامساوی کار. تقسیم کار و مالکیت خصوصی، اصطلاحات همسانی هستند. بردگی زنان و فرزندان برای شوهر، نخستین شکل مالکیت است که هسته ی آن در خانواده بسته می شود. تقسیم کار بر تضاد میان منافع فردی و منافع جمعی نیز دلالت می کند. میان این دو، منافع جمعی، زیر عنوان دولت شکل مستقلی به خود می گیرد. منافع جمعی بر اشتراکاتی نظیر گوشت و خون، زبان، تقسیم کار و نیز طبقات ناشی از تقسیم کار استوار است. در نتیجه، مارکس تمامی مبارزات درون دولت را “شکل های پنداری مبارزات واقعی طبقات مختلف با یکدیگر” می داند. به همین سبب، هر طبقه ای که درصدد فرمانروایی است، باید قدرت سیاسی را در دست گیرد تا بتواند منافع خود را به عنوان منافع عمومی معرفی کند. تا زمانی که در جامعه تقسیم کار وجود دارد (شکاف میان منافع خاص و مشترک)، هر انسانی برای حفظ معیشت خود، صرفاً در قلمرویی فعالیت می کند که به او تحمیل شده است. اما در جامعه ی کمونیستی این امکان فراهم است که هرکس در زمینه ای که مایل است فعالیت کند زیرا تولید، همگانی است. یکی از عوامل اصلی تکامل تاریخی تا کنون، همین ثابت بودن فعالیت اجتماعی است. در نظر افراد، همکاری آنان توسط نیروی بیگانه ای بیرون از خودشان هدایت می شود که چون منشأ آن برایشان روشن نیست، قادر به مهار این نیرو نیستند. در حقیقت انسان ها با فرآورده ی خودشان بیگانه هستند. برای از بین بردن این بیگانگی، لازم است تا نیروهای مولد افزایش یابند. با افزایش این نیروها، مراوده ای جهانی میان انسان ها برقرار می شود (پیدایش کمونیسم). شکا مراوده ای که به وسیله ی نیرو های مولد تعیین می شود و خود نیز این نیروها را تعیین می کند، جامعه ی مدنی است.
تاریخ، نزد مارکس، عبارت است از توالی نسل های جداگانه که هر یک، از مواد و مصالح، سرمایه ها، نیروهای مولد موروثی تمامی نسل های پیشین استفاده می کند. هرقدر این حوزه های جداگانه بیشتر گسترش یابند، تاریخ، جهانی تر می شود. با تبدیل شدن فعالیت افراد به فعالیتی تاریخی- جهانی، انسان ها خود را به بردگی قدرتی بیگانه با خود کشانده اند که همان بازار جهانی است. اما با انقلاب کمونیستی و الغای مالکیت خصوصی، این قدرت نیز منحل خواهد شد. نتایج پنداشت تاریخ طرح شده توسط انسانها عبارت است از: 1) در جریان تکامل نیروهای مولد، نیروهای تولید و وسایل مراوده ای به وجود می آیند که دیگر مولد نیستند بلکه مخرب و آسیب رسانند. در پی آن، طبقه ای ناچار است تمام بار جامعه را تحمل کند بی آنکه از مزایای آن بهره مند شود. ضرورت انقلاب از دل این طبقه بیرون می آید. 2) انقلاب علیه طبقه ایست که تا آن هنگام در حاکمیت بوده است. 3) انقلاب کمونیستی، حاکمیت تمام طبقات را برمی اندازد و کار مشقت آمیز را موقوف می کند. 4) این انقلاب از این رو صورت می گیرد که طبقه ی سرنگون کننده تنها با انقلاب می تواند خود را رها سازد و جامعه ای نوین را تأسیس کند.
تا اینجا دیدیم که پنداشت ماتریالیستی تاریخ، برخلاف دیدگاه ایده آلیستی تاریخ، کنش و تجربه را از روی ایده تبیین نمی کند بلکه تشکیل ایده ها را با کنش و تجربه ی مادی تبیین می کند؛ و اینکه نیروی محرکه ی تاریخ، دین، فلسفه و انواع نظریه ها را، نه انتقاد، بلکه انقلاب می داند. طرفداران پنداشت ایده آلیستی تاریخ، تولید واقعی زندگی را غیرتاریخی و مسائل فرازمینی را تاریخی می دانند.
به این ترتیب رابطه انسان با طبیعت از تاریخ بیرون می رود و میان طبیعت و تاریخ تضاد پدیدار می شود. آنها توهم مذهبی را نیروی محرک تاریخ می دانند. همانطور که پیش از این نیز گفته شد، فوئرباخ می خواهد این امر که انسانها به یکدیگر نیاز دارند را اثبات کند در صورتی که برای کمونیست واقعی، مسأله این است که واقعیت موجود را دگرگون سازد. برونو باوئر و ماکس اشتینر، این پنداشت فوئرباخ از کمونیست را جایگزین کمونیست واقعی می کنند تا به مثابه مقوله ای فلسفی و به علل مصلحت جویانه از آن انتقاد کنند.